خرید بک لینک

گمانم گه ترین ساخت بشری همین آپارتمان باشد!!

گاو هایبکه رو کش آدم دارند و فقط در مشاعات نمی شاشند!!

خرهاییکه اشغال می ریزندو خیلی حیوانات دیگر!!

اگر جای فرهنگستان زبان فارسی بود م به جای کاشانه به آپارتمان کشتی نوح می گفتم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 16:18 توسط شهلا  | 

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1402 ساعت: 14:37

آدم ها پیمانه دارند
یک وقتی
یک روزی
یک جایی
پیمانه شأن پر میشود
و دیگر تاب نمی آورند
آنوقت دوست دارند بروند ...
کاری نکنید پیمانه ی آدمها پر شود
و یک عمر به جای خال شان نگاه کنید و حسرت بخورید
۱۹بهمن۱۴۰۱

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 15:49 توسط شهلا  | 

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: جمعه 5 اسفند 1401 ساعت: 0:08

نت ندارم!!!

نه میشه برم اینستا و نه هیچ مزار دیگه!!

پناه اوردم به وبلاگ!!!

اینجوری پیش بره باید برم سراغ پیامک و بعدم ونامه و نهایتاً،کبوتر نامه بر!!!

تصمیم گرفتم اینجا بنویسم

بدون اینکه خودمو سانسور کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۱ ساعت 11:33 توسط شهلا  | 

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 17:58

شهر شما را نمی دانم اما در مشهد ما تا یکی به کرونا مبتلا شود می پرسند«از کی گیرفتی؟؟»این یکی از ان سوال های بیخود و مسخره است که قطعا باید سوال کننده را به اشد مجازات محکوم کرد!!عموماًاین سوال را با چنان قیافه عاقل و معقول و حق به جانبی می پرسند که انگار ویروس قبل از ورود خودش را معرفی کرده!!مثلا گفته:به نام خدا ویروس کرونا هستم از دهن عباس اقا قصاب آمدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 15 ارديبهشت 1401 ساعت: 6:12

آهای_کرونای انشالله توکه بروی خیلی کارها انجام خواهم داد. خیلیییی... این روزها با تو بیشتر از هر کسی آشنا شده ام،حتی از پدر و مادرت هم تو را بهتر می شناسم .همه ی باید و نباید های مربوط به تورا میدانم وبا تمام این احوال آرزو می کنم بروی و هرگز به کره ی زمین بر نگردی ،تو که رفتی اگر از قرنطینه و در خانه ماندن خل نشدم ...اگر دچار وسواس و بگیر و ببندهایش نشدم به خیابان خواهم رفت و با انگشتانی که از بی رحمی الکل و شوینده رمقی ندارد تمام برگهای درختان را لمس خواهم کرد ،نمی دانم شاید اگر متهم به دیوانگی نشوم تک تکشان را ببوسم. بعد که خوب کیفور شدم چهار ضلع پارک ملت مشهدرا راه می روم ،آرام و آهسته روی تمام صندلی ها می نشینم و به تمام گل ها لبخند می زنم،در کنار محل بازی بچه ها می ایستم و بازی بچه ها و نگرانی مادرهاشان را جرعه جرعه نوش میکنم و آنوقت پر از انرژی های کیهانی به خانه دوستانم می روم ... یاران غار.. همان ها که جانم به جانشان بند است. طاقت ندارم یکی یکی ببینمشان به همه اشان زنگ می زنم و میگویم من خانه ی فلانی ام و راه می افتم... بی خیال عالم و آدم ... بی خیال دلار و ریال... بی خیال گرانی و تورم... بی خیال دزدهای بی شمار... بی خیال یتیمی وبدسرپرستی... بی خیال ثروت به یغما رفته ی سرزمین و فقر مردم... بی خیال همه چیز... تا آنجا برسم زنگ همه ی خانه ها را خواهم زد و از ایفون با همه احوالپرسی خواهم کرد بعد خانه ی دوست ،ودر انتظار آغوش گرمش مثل یک بچه بی قراری خواهم کرد... در باز میشود ... همه هستند... مثل یک ادم خجالتی می لرزم . چند ماه است از این بغلها محروم مانده ام؟ چند ماه است چشم در چشم با هیچ کدام حرف نزده ام؟ چقدر دلم بوس و بغل واقعی می خواهد تلفن که فقط کار راه انداز است ،فقط صداست و صدا «وصف العیش »است و من عیش را تمام می خواهم. همه را محکم میبوسم دستهاشان را می گیرم تا بوی دستهای مهربان به حافظه ی بویایی ام بر گردد... کرونا جان اگر تو بوسه به رویم نزدی من تک تک کائنات را میبوسم . آن روز در تمام خانه های شهر را می زنم. حتی به آنها که روزگاری با بی رحمی تمام روحم را آزرده اند لبخند خواهم زد . اما شرط تمام اینها این است که قبل از همه تورا نبوسم!! بوسه ات به اتش... و ...هیکل زشت و زمختت به جهنم... کاش زودتر بروی کاش آن تاج روی سرت را برداری و در کهکشان راه شیری گم وگور شوی... #شهلاظهوریان @shahlazohurian + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۹ ساعت 1:35 توسط شهلا | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: جمعه 15 اسفند 1399 ساعت: 15:36

ادم یک وقتهایی غلطهایی می کند که خودش به شرش می ماند مثل همین عمل پف زیر چشم من احمق!!!

۳روز گذشته اما هنوز احساس کشش ودرد دارم!!چرا خر شدم؟؟خدایا خودت رحم کن صورت کبود ...بخیه های درد ناک و چشم های نیمه باز

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 مهر 1398 ساعت: 21:41

ذات ادما هرگز عوض نمیشه ،ادما فقط یاد میگیرن که خوب تظاهر کنن ونقاب بزنن ،ای ادمای نقاب دار ایشالا گیر یه نقاب دار بدتر از خودتون بیفتین ،خدایا به من ارامشی بده که بتونم با این ادما تعمل داشته باشم تحملشون کنم خدایا به من سکوت بده ،یه سکوت پر از ارامش...

برچسب: ذات,خراب, نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:25

خدا جونم یه انتشارات هست که خیلی دوس دارم. کتابی ازم چاپ کنه کمکم کن،منم قول میدم 500 تومن بدم طاهره خانم ،خدایا دوستت دارم

برچسب: نامه,خدا, نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 4:25

دنیای اعداد و ارقام بود محال بود با او حرف بزنی ر چند تا عدد تحویلت ندهد ...تاریخ تولد همه را از بر داشت مخصوصا دختر های فامیل !!گاهی سربه سرش میگذاشتم: ـباباحاجی فلانی از شما کوچکتر است نه؟؟؟ - نه دخترم او متولد1300 است زنش!!عصمت الملوک1305 خواهرزنش 1301 و... وقتی برای اخرین بار چشمهای بازش را دیدم شب 21 رمضان بود ...اخرین رمضان پدر هر چند سالها بود روزه نمد گرفت...21 رمضان سکته کرد به کما رفت ودرست 30 روز بعد بزای همیشه پرواز کرد ورفت... پدر سالگردت نزدیک است ...ومن خیلی دلتنگم ویک دنیا درد دل دارم ...ونمی دانم این به که بگویم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 4:26

امسال حج رفتم ...یک حج پر ماجرا مدام یا فیلم میگرفتم یا عکس و...وقتی امکان این دو نبود...مینوشتم...قبل از رفتن کتاب جدیدم را برای ناشرم فرستادم ...ودیروز قراردادی را که فرستاده بود را امضا کردم...وحالا باید روی دور تند حج را بنوسم ...اما...نمی دانم ...از کجا شروع کنم... اسمش را چه بگذارم...همه چیز را بنویسم ؟ارشادمجوز میدهد؟؟ نمی دانم...هر کس میداند کمکم کند ...من حاج خانمی هستم ....اگر باشم... که وامانده ام!!!!!

برچسب: p 94,p 94 pickups,ps 94 manhattan,p94m,p 94 vs phat cat,p 941 schedule b,p 94 pickups vs p90,p 94 wiring diagram,p 94 5 pst,p 94 district 75, نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 4:26

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 4:25

تمام شد همه چیز. ..امروز خانه پدری را فروختیم واخرین امضا را در محضر زدیم. ..وقتی زیر نام ورثه امضا کردم بغض کرده بودم هم از نبود پدر وهم از نامردمی ها. دلم گرفت وتمام دلتنگی ام یک قطره شد ورودی دفتر چکید. ..خواستم بنویسم ثبت با سند برابر نیست خواستم بنویسم. هیچ چیز. با چیزی. برابر نیست اما فقط امضا کردم ونوشتم ثبت با سند برابر است خواستم بنویسم پدر تو گفتی دختر با پسر برابر است اما کسی گوش نکرد. دفتر رابستم واز محضر خارج شدم

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 4:23

نمی دانم زمانه عوض شده یا ادمها عوضی شده اند به دخترم میگویم با این رفیق مطلقه ات که نجابت هم ندارد نچرخ میگوید مامان. زمانه عوض شده خجالت بکش .

میگویم معنی ندارد شب خانه تو بماند میگوید زمانه عوض شده میگویم این زن بی اخلاق است با مرد زن دار رابطه دارد میگوید زمانه عوض شده خیلی می ترسم از این عوض شدن...

خدایا کمکم کن

فقط تو را دارم

برچسب: نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 4:21

میخام. یه مطلب تو اینستا بزارم تا نصفه ام تایپ کردم. شوهرم میگه نباید اینو بزاری جالب نیست توهین به اعتقادات مردمه!!میگم من قبول ندارم یعنی چه که یه بچه دو ساله رو به یه مرد 60 ساله صیغه. بخونن تا مثلا مادربزرگ بچه به مرد که یه فیزیو تراپه محرم شه واون اقا بتونه به بدن مادربزرگ 90 ساله دست بزنه. واونو فیزیو تراپی کنه!!با خودمدقهر میکنم ومیام سر وقت وبلاگ!!!

برچسب: من ادم بدی نیستم,من آدم شادی نیستم واسه همین,من ادم مغروری نیستم,من آدم رفتن نیستم,من آدم افسرده ای نیستم,من آدم بی تو بودن نیستم,من یک آدم معمولی نیستم, نویسنده: نگار موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 4:20

صفحه بندی